ایلیا جونمایلیا جونم، تا این لحظه: 17 سال و 10 ماه و 22 روز سن داره

ایلیا جون هدیه آسمونی

عجایب ایلیا

عسل مامان شب 4شنبه تووبابایی رفتین تو کوچه تا با بچه های محل فوتبال بازی کنید1ساعتی رو با بابایی بیرون بودی انقد بازی کردی که وقتی رسیدی خونه سرو صورتت کثیفو خاکی شده بودساعت 12شب بود مجبور شدم برای تمیز کردنت ببرمت حموم بعد حموم از خستگی زیاد خوابت برد اما چه خوابیییییییییییییییییییی؟ واییییییییییییییییییییییییی از دست تو و کارای عجیبت گلم........ نصف شب بود که انگار خواب میبینی و از ما شیرکاکائو میخوای تو یخچالم نداشتیم تا بهت بدیم خیلی گریه کردی هرچی باهات حرف میزدیم که فردا واست میخریم گوشات بدهکار نبود بیشتر جیغ میزدی و گریه میکردی مونده بودیم اونموقع شب از کجا شیر کاکائو پیدا کنیم خلاصه با کلی خواهشو تمنا و ناز کردنت بالاخره خوابی...
17 مهر 1391

رفتن به پارک

گل همیشه بهارم بازم اومدم تا از خاطرات شیرینت بگم. پنجشنبه 30 شهریور بابایی پیشنهاد داد که گل پسرمونو ببریم پارک حاضر شدیم و حرکت کردیم تا وارد فضای سبز پارک شدیم شروع به دویدن کردی وبه سمت تاب و سرسره رفتی انقدر بازی کردی که هوا داشت تاریک میشد بعد تو از فروشگاه پارک یه ست کامل لوازم پزشکی خریدی خیلی دوسش داری چون همیشه میگی میخوام دکتر بشم همش گوشی میذاری تو گوشت تا ضربان قلبمونو بشنوی قربون دکترم بشم الهی چقدرم این شغل بهت میاد عسلم. دیگه با تاریک شدن هوا و خستگی شما تصمیم گرفتیم به خونه برگردیم تو راه برگشت به نمایشگاه کتاب رفتیم توهم به سلیقه خودت یه مدادو یه پاک کن و یه کتاب اموزش اعدادواسه خودت برداشتی خیلی دوسداری بری م...
17 مهر 1391

شیطنت ایلیا جون در پارک

خوشگل مامانی دوباره سلام. عزیز دلم 5شنبه 6مهر 91 خونه اقاجون بودیم کهقرار شد عصر بریم پارک دختر عموهای مامانی هم اومدن خاله سمیه {مامان امیررضا}وخاله سپیده{مامان النا}رسیدیم به پارک وتو سخت مشغول بازی شدیبابا ابی هم بعدا به ما ملحق شداون روز زیاد پسر خوبی نبودی گلم شاید بخاطر اینکه خوابت میومدخیلی بچه های دیگه رو اذیت میکردی بطوریکه میترسیدن جایی که تو هستی بازی کنن هرچی هم باهات حرف میزدم عصبانی میشدی و سرم داد میکشیدی و همینطور جسورانه به بازیت ادامه میدادی تقریبا 3ساعتی رو بازی کردی دیگه خسته شده بودی وما هم تصمیم گرفتیم برگردیمتو راه برگشت کلی خرید کردی و حسابی تیغمون زدی قربونت برم بعد به یه میوه فروشی رفتیم تا واسه خونه خرید کنیم ولی ...
17 مهر 1391

تولد 3سالگی

سلام خوشگل مامانی میخوام از تولد 3سالگیت برات بگم نفسم    شب 2شنبه 17 اذر سال 90 بود بدلیل فوت دایی مامانی که 2هفته گذشته بود نتونستیم جشن مفصلی برات بگیریم عزیزم فقط منو بابایی و دایی اکبرو زندایی سارا ودایی میثم به اضافه خاله مونا و دایی مسعودو دایی کیوان که دختردایی و پسردایی های مامانی هستن اون شب حضور داشتیم البته یواشکی دور از چشم عزیزجون یکم شیطونی کردیم و خندیدیم چون خواستیم شب خوبی واست باشه زندگی مامانی توهم که عاشق تولدو کیک تولدی همیشه هم قسمت فوت کردن شمعو خیلی دوسداری خلاصه اون شب بعد کلی خوش گذروندن تو شمع 3سالگیتو فوت کردی الهی مامانی فدای لبای خوجلت بشه که انقد قشنگ فوت میکنی جیجلم انشالا شمع 150سا...
17 مهر 1391

رفتن منو گل پسرم به تهران

خوشگلم منو تو همراه عمه هدیه اینا  بخاطر تعمیر دوربین دایی اکبر رفتیم تهران ساعت 4 بعداز ظهر بود که رسیدیم خیلی خسته بودیم آخه شب قبلش تا ساعت 5 صبح بیدار بودیم تا رسیدیم همه خوابیدیم خیلی اذیت میکردی هوای گرم تهران هم غیر قابل تحمل شده بود باید تا شنبه صبر میکردیم تا خاله ثریا بیاد و با هم بریم واسه تعمیر دوربین چهارشنبه واسه ناهار رفتیم خونه دختر عمه زهرا تا عصر اونجا بودیم واسه نیمه شعبان همه با هم رفتیم بیرون همه جا شلوغ بود پر از شادی بود بعضی ها میرقصیدن و بعضی ها هم شربت و شیرینی پخش میکردن بعد با هم رفتیم پارک الغدیر تا شماها یه کمی بازی کنین  بعد کلی بازی برگشتیم جمعه اینقده هوا گرم بود که موندیم خونه ایلیا به دخ...
17 مهر 1391

عید سال 88

سلام گله من عید سال 88 بود که واسه مهمونی رفتیم خونه عمو محمد رضا ((عموی بابایی)) تو تهران و تصمیم گرفتیم برا روز طبیعت((13بدر)) اونجا بمونیم چون اونا هم خیلی اصرار کردن اون روزا تو تهران گریه های شبونه تو حسابی همه رو کلافه کرده بود تا اینکه یهو متوجه دونه های قرمز کوچیکی رو بدنت شدم فورا تو رو به بیمارستان بردیم و متوجه شدیم که سرخک گرفته شیطون مامانی الهی فدات شم بعد گرفتن دارو هات برگشتیم خونه خیلی بی قراری میکردی 3 الی 4 روز طول کشید تا دونه های قرمز از بین رفتن 13 بدر هم خوب بود خیلی خوش گذشته بود تا اون روز خیلی حالت بهتر شده بود روز 15 فرودین بود که به خونه خودمون برگشتیم ...
17 مهر 1391

عید فطر

خب عزیز مامانی دیگه ماه مبارک تموم شده وامروز عید سعید فطره     واسه عید دیدنی رفتیم خونه عزیزو اقاجون دایی جونا و زنداییام اونجا بودن تو خیلی خوشحال بودی با اجی کلی بازی کردی ناهارو اونجا موندیم بعدازظهرش رفتیم خونه عمو اسی با دیدن زنعمو مریم پریدی بغلش کلی بوسیدیش ولی نمیدونم چرا همیشه از عمو اسیو بوسه هاش فرار میکنی . خلاصه تو و ستایش اون شب دلی از عزا دراوردین حتی ی ثانیه هم دم نزدین بعد شام هم پابه پای ما بیدار موندین فک کنم ساعت 1.30 بود که همه خوابیدیم صبح اونروز به خونه برگشتیم قرار بود اون شب برامون مهمون بیاد منو بابایی با کمک هم مشغول درست کردن شام شدیم تو از خستگی شب قبل حسابی اونروز خوابیدی عزیز دل...
17 مهر 1391

مهمونی

یه شب افطاری رفته بودیم خونه دایی جون اصغر کلی با اجی فاطمه بازی کردی وقتی شما 2تا به هم میرسین تا میتونین با هم بازی میکنین وقتی هم خسته میشین شروع میکنید به دعوا کردن با اینکه تو سرو کله هم میزنین ولی طاقت دوری همو ندارین دوسدارین همیشه با هم باشین اخر مهمونیا هم همیشه با گریه ازهم جدا میشین. دوست دارم عشق مامانیر ...
17 مهر 1391

خاطرات

حالا دیگه گل خوشگل مامانی بزرگ شده و از حموم رفتن بدش نمیاد دیگه هر غروب منتظری تا بابایی از سرکار بیاد تا بری و باهاش حموم کنیاز این کار لذت میبری بعضی وقتا بابایی از دست تو یواشکی میره  حموم مث وقتهایی که هوا سرد میشه و نمیشه تو رو هر روز برد حموم. آخه وقتی میری حموم به زور باید از زیر دوش درت بیاریم آی از دست تو فرشته آسمونی من                                                  ...
7 مهر 1391

مسافرت به تهران

بعد رحلت امام خمینی تو خرداد ماه سال 91 بود که تصمیم گرفتیم بریم تهران خونه عمه هدیه((عمه بابایی)) عمو اسی و زنعمو و دوقلوها هم اومدم همه با هم راهی تهران شدیم تو ماشین یه جا بند نمیشدی مدام در حال رفت و آمد بودی دخترعموهات که دارو خورده بودن خوابیدن  تو هم که از اون دارو خورده بودی اما عین خیالت نبود  خوشبختانه بعد از نیم ساعت تو هم خوابیدی دیگه رسیده بودیم تهران دختر عمه ثریا اومده بود دنبالمون و همه با هم رفتیم خونه عمه هدیه  همگی از دیدن هم خوشحال شدیم غیر از تو و دختر عموهات سه تا بچه دیگه((ابوالفضل،حسین وامیررضا)) منتظرتون بودن تا یه بلای درست و حسابی سرمون در بیارین وای چه وروج...
7 مهر 1391